۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

دستورالعمل درمان زامبی

به جای رنگ های از پیش تعیین شده اتفاقی رنگ انتخاب می کنم. به محدودیت انتخاب رنگ تن می دم. اجازه می دم این که روی پالتم رنگ قرمز هست حدود اقتصادیش رو به من تحمیل کنه. از رنگ قرمز استفاده می کنم چون رنگ روی پالت مونده خشک می شه و حروم می شه. این با کاری که می کنم سنخیت داره. روی سی دی تصویر می کشم چون دوست ندارم سی دی ها رو همین طور دور بریزم. دوست ندارم چیزی رو دور بریزم. به جای تبدیل کردنشون به یه کیسه آشغال به یه چیز قابل دیدن تبدیلشون می کنم. در حیات بیهوده شون رستگار می شن.
از کلنجار رفتن با طراحی دیجیتال خسته شدم. فکر می کنم بیشتر از ساختن تصاویر با رنگ های بی نظیر و کیفیت بالا و رزولوشن در حد اچ دی احتیاج به ساختن تصاویر خام دارم. تصاویری که زاده ی تصادف باشن. متکی به گونه ای از تاس ریختن و منتظر بخت و اقبال موندن. با ترس این که رنگ های گرون قیمتم رو پاش حروم نکنم و یا اتودهام روی سی دی ها سر آخر به سطل آشغال منتهی نشن. با همه ی این ترس هاس که شروع به کار می کنم و صبر می کنم تا اون لک رنگ صورتی دست از مقاومت برداره و تبدیل به تکه ای از گوشت تپنده ی یک شیئ بشه. موجود زنده ای که تبدیل به شیئ شده و حالا من اون شیئ رو دوباره به موجودی زنده تبدیل می کنم. موجودی که نه طبیعت اولیه ش رو داره و نه شیئیت ثانویه ش رو و با این حال ردی از هر دو در وجودش باقی مونده. نقاشی من زامبی درمان شده س.

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

میل مبهم فراموشی

اسباب کشی میل به فراموش نکردن می آره. یه بار زندگیتو بیرون می ریزی و همه رو از اول مجبوری مرور کنی. تمام لیوان هایی که توش آب خوردی تمام بشقاب و قاشقهایی که باهاش غذا خوردی تمام کتابهایی که ورق زدی. کاغذهایی که روشون چیز نوشتی. نامه های بروکراتیک, نامه های عاشقانه یا نامه های بی مخاطب. هربار اسباب کشی اما زندگی رو کوچیک تر می کنه. یعنی برای من که این طور بوده. هربار که از یه خونه به خونه ی جدید رفتم دیدم زندگیم جمع و جورتر شده. اشیایی که بی آزار گوشه ای از خونه مخفی شده بودن حالا با بی رحمی دور ریخته می شن. با همه ی این که دیدنشون لحظه ای رو به یاد ما میاره بازهم خودمون رو مجبور می کنیم که دورشون بریزیم. یکباره فراموششون کنیم. برای من این دور ریختن زمانی همراه بود با تلاش برای فراموش کردن اون چیزی که با دیدن اونا به یادم می اومد. یادداشت های احمقانه و آبکیم در روزهایی که برای کنکور درس می خوندم. عکس های خنده دارم از دوران بلوغ. اشیایی که شکسته و از کار افتاده بودن و تنها به حرمت لمس شدن و زمانی کارا بودن نگهداری می شدن. یا بریده های روزنامه ها که زمانی دنیای من بودند. روی دیوار می رفتن یا لای دفترها. کفش هام, لباس هام یا حتی کتاب هام که بعضی هاشون رو دور ریختم و بعضی هاشون رو فروختم. شاید بیش تر از هرچیزی می خواستم چیزی رو که زمانی من بودم از یاد ببرم. پسرک ریقوی بی اعتماد به نفسی که آرزو داشت نقاش بشه اما هربار به مسیری کشیده می شد و دورتر می افتاد از اون راهی که می خواس بره.
شاید علت فراموشیم هم همین باشه. این که چیزایی رو از گذشتم به سختی به یاد می آرم. این که چرا سال های 85 و 86 اون قدر از زندگی لذت می بردم. تاریخ دوست داشتن هام رو به سختی انکار می کنم و به زحمت می تونم چهره ی دوستان مدرسه م رو با خاطره ی روشنی تطبیق بدم. انگار ذهنم تبدیل به یه کارخونه ی بزرگ بازیافت شده. هرچیزی که داخلش میشه مثل یه زباله با مکانیسمی از پیش تعریف شده راه تلخش رو به سمت نیستی ادامه می ده.